09/02/2010 با namesabz
برای همه ما پیش آمده که در روزهای سخت زندگی ، به برادر و یا اقوام خود پناه می بریم . اما برادران دیکتاتور هم این روزها ، هیچ حمایتی از برادر خود نمی کنند . برای دیکتاتور خیلی سخت است که روزی رسیده که حتی برادرانش هم پشت او را خالی کرده اند .
و این از خواص همه دیکتاتورهاست که روزی تنهای تنها می شوند . اصلا خاصیت دیکتاتور بودن همین است .
دیکتاتور کشور ما این روزها ، در تنهایی عجیبی به سر می برد که خودش ، باعث و علت آن بوده است . هنوز فراموش نکرده ایم که در روز 25 خرداد ، حتی یک شعار علیه دیکتاتور بزرگ داده نشد و حتی در روزهای بعدی نیز ، یک جمله و یا حرفی علیه او از میان جمعیت معترض مطرح نشد . اما درست به فاصله یک روز از نماز جمعه 29 خرداد بود که ، پیکان همه شعارها به سمت او برگشت . پیکانی به سوی دیکتاتور بزرگ نشانه رفت و حتی بعد از چند ماه ، کوچکترین تغییر مسیری نداده است . و به یقین ، مقصر همه این حوادث خود دیکتاتور است .
این روزها شاید برای ما مردم عادی ، عادی باشد و به واسطه جمله زیبایی از مهندس موسوی ، جنبش سبز را زندگی می کنیم . اما دیکتاتور این روزها ، حال عجیبی دارد . حالی که شاید فقط محمد رضاپهلوی ، در همین روزها ، آن را تجربه می کرد . حالی که فقط مخصوص دیکتاتور هاست . دیکتاتور هایی که دستشان به خون مردم بی گناهی آغشته شده که با هیچ عذر و بخششی نمی توانند آن را پاک کنند .
محمد رضا پهلوی ، اگر هم کاری می کرد ، به اسم خدا و امام زمان و دین و مذهب مردم نبود . اما دیکتاتور بزرگ ، این روزها ، هر کاری را به اسم مذهب و دین و شریعت مرتکب می شود و یک چهره مظلومی هم به خودش می گیرد که دل آدم را کباب می کند . که باز این هم خاصیت هر دیکتاتور تنهایی است . و باز هم این جمله را باید گفت که : ” شاه رفت … او هم باید برود ” .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
08/02/2010 با namesabz
اگر ذره ای شک به خودمان راه بدهیم که مثلا روزهای قبل چه شد و چه نشد ، یقینا مرتکب بزرگترین گناه عمرمان شده ایم . اگر حتی یک ذره فکر کنیم که مثلا ما در روزهای 18 تیر یا 13 آبان یا 16 آذر یا روز قدس یا عاشورا ، مثلا به خاطر اینکه کتک خورده ایم یا عده ای از دوستانمان دستگیر شده اند ، پس به همین دلیل ما شکست خورده ایم یا بازنده ، یقینا” گناهی نابخشودنی انجام داده ایم . گناهی که حتی دوستان و هموطنان شهیدمان ، از آن دلخور می شوند .
به ادعای هر ناظر بی طرفی ، برنده اصلی تمامی تجمعات روزهای بعد از انتخابات ، مردم معترضی بوده اند که نه تنها از تعدادشان کم نشده ، که با گذشت زمان ، بر تعداد آنها افزوده نیز شده است . و این ها همه بعد از تمامی سختی هایی است که مردم ، در روزهای بعد از انتخابات کشیده اند .
شک ندارم که اگر حکومت کشور دیگری ، این همه به مردمی که در قدم اول ، تنها معترض بر نتیجه انتخاباتشان بودند سختی هایی مانند دستگیری و شکنجه و تیراندازی و تجاوز و … می داد ، تا حالا یا مردم آن کشور ، بی خیال هرنوع تجمع و اعتراضی شده بودند یا اینکه آش را با جاش چپ کرده بودند . اما مردم ایران ، با همین صبر و آرامش ، به آرامی پیش می روند و خواسته هایشان را بدون هیچ گونه درگیری ، مطالبه می کنند . و البته سعی می کنند اشتباهی را که در سال 57 مرتکب شدند ، دوباره تکرار نکرده و آش را با جاش ، واژگون نکنند ، که خود این موضوع ، یعنی صبر مردم هم حدی دارد و وای به روزی که صبر مردم ، لبریز شد .
در هر حال ، تا اینجای کار که مردم پیروز این نبرد بوده اند . نبردی که مردم با دست خالی با هر نوع سلاحی از طرف حکومت جنگیده اند .
و به یقین در 22 بهمن سبز نیز ، پیروز این میدان ، مردم سبز سرزمین سبز ایران هستند .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
07/02/2010 با namesabz
در این 30 سال ، خیلی از باورهای مردم ، اعتقادات مردم ، آرمانها و آرزوهای مردم ، توسط حکومت جمهوری اسلامی مصادره شد . فرهنگ زیبای ایرانی تغییر کرد و مردم کشوری که از ذره ذره خاکش ، جواهر می روید ، گرسنه ماندند و گرفتار . جنگی 8 ساله بر مردم توسط حکومت ایران به مدت 8 سال ادامه یافت فقط با این آرزو که ” راه قدس از کربلا می گذرد ” . جوانان این مرز و بوم کشته شدند چون قرار نبود حتی بعد از فتح خرمشهر ، جنگ ، تمام شود .
فقر و فساد و ریا و دورویی و تزویر ، فرهنگ برتر شد و دروغ گویی و مردم فریبی ، از ارکان حکومت بر مردم ایران .
در این 30 سال خیلی از باورهای مردم ، مصادره شد . واژه ها تغییر کرد و هر آنچه که حکومت می گوید ” خوب ” و هر آنچه که حکومت نمی گوید ” بد ” است .
امام حسین و عاشورا و دین را هم مصادره کردند . پرچم ایران را هم مصادره کردند و رنگش را عوض کردند .
اما این 22 بهمن ، با همه 22 بهمن های گذشته فرق می کند . فرقی که اگر حکومت ایران ، چشمانش را هم ببندد ، با گوشش می تواند صدای اعتراض مردم را بشنود .
در سبزترین 22 بهمن در عمر 30 ساله جمهوری اسلامی ، برای گرفتن حقمان ، اعتراضی سبز می کنیم . در این سبزترین 22 بهمن ، برای حق خود ، قدم برمی داریم و به اعتراض کشته شدن جوانان سبزمان ، به اعتراض دزدیده شدن رایمان ، به اعتراض اسیر شدن دوستانمان ، و هر آنچه ظلم و ستمی که بر مردم کشورمان رفته ، حضوری سبز داریم در 22 بهمن 1388 .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
03/02/2010 با namesabz
امروز که حرف های مهندس موسوی را دیدم و خواندم ، از رایی که در روز 22 خرداد به او داده ام ، غروری پیدا کردم که در هنگام تولد دومین فرزندم پیدا کرده بودم .
… و من این غرور را هیچ گاه از یاد نمی برم . موسوی که با این حجم از تبلیغات علیه اش در ایران و تحمل این همه فشار از جانب حکومت ، باز هم بر روی حرفش ایستاده است و از مواضع مردمی خود کوتاه نمی آید و پشت مردم را خالی نمی کند . همین … ولی
آقای مهندس ! ما هم پای رایمان به شما ایستاده ایم .
آقای موسوی ! مانند همین 8 ماه گذشته ، مبادا ما را تنها بگذارید !
آقای مهندس میر حسین موسوی ! دعا می کنم که خدای سبز آسمانها ، همیشه پشت و پناهتان باشد .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
01/02/2010 با namesabz
ظاهرا” این ابراهیم خان حاتمی کیا ، فکر می کند ما با کسی شوخی داریم . ما که تا اینجای کار هم نشان داده ایم هم جدی هستیم و هم پای حرفمان ایستاده ایم . هم مرد عملیم و هم مرد جنگ . اگر یکی مثل او رفته و با نیروهای اشغال گر عراقی جنگیده ، ما هم امروز داریم برای دفاع از آزادی و برای پس گرفتن حقمان می جنگیم . و به نظر نمی رسد این دو جبهه ، عملا فرقی با هم داشته باشند .
حالا که فیلمی مثل ” به رنگ ارغوان ” حاتمی کیا ، به مذاق و ذایقه یکی مثل احمدی نژاد خوش می آید و احمدی نژاد در حرف هایش از این فیلم تجلیل می کند ، قاعدتا نباید این فیلم به سلیقه ما هم خوش بیاید . توضیحش هم خیلی سخت نیست . وقتی احمدی نژاد از دروغ و وطن فروشی و خیانت به کشور و ریختن خون جوانان این وطن مثل آب خوردن حرف می زند ، معلوم است که سلیقه ما با یکی مثل احمدی نژاد یکی نیست . و نه حتی یکی نیست ، که حتی هیچ وجه مشترکی هم با هم نداریم .
بحث تحریم کردن و یا تحریم نکردن فیلمی نیست ، چرا که در یک کشور آزاد ، هر کسی می تواند هر حرفی را بزند و هر کاری را بکند و هر فیلمی را می خواهد ببیند یا نبیند . اما من که حاضر نیستم ، برای فیلمی که احمدی نژاد از آن این تعریف ها را کرده ، پول بدهم و فیلمی به نام ” به رنگ ارغوان ” را توی سینما ببینم . و البته این سلیقه یک ایرانی است و هر کسی می تواند هر طور که دوست دارد فکر کند و تصمیم بگیرد .
پی نوشت مهم : یکی از دوستان می گفت که چرا این همه به ابراهیم حاتمی کیا و فیلم هایش گیر می دهم ، در جواب این دوستمان کمی سکوت کردم و گفتم :
” من ابراهیم حاتمی کیا و فیلم هایش را دوست دارم و آدم وقتی یکی را دوست دارد ، بیشتر به او گیر می دهد . فقط همین . ”

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
30/01/2010 با namesabz
دیروز به اصرار یکی از دوستان ، برای نمایش خصوصی فیلمی به نام ” طلا و مس ” شال و کلاه کردیم . من نمی خواستم به جشنواره بروم ، اما دوستمان اصرار داشت که این یک نمایش خصوصی است و در برنامه های جشنواره فیلم فجر نیست .
فیلمی که از زاویه ای دیگر به زندگی روحانیت می پردازد و همانند دو تا از فیلم های قبلی تهیه کننده اش ” منوچهر محمدی ” که در آستانه انتخابات ، نامه نقادانه ای به ” شیخ احمد جنتی ” نوشت ، زندگی خصوصی یک روحانی جوان را به نقد کشیده بود .
موضوع انسانی و جذاب فیلم ، آنقدر اشک من را در آورد که اگر می دانستم می خواهم چنین فیلمی ببینم ، حتما یک جعبه دستمال کاغذی از بقالی نزدیک سینما می خریدم و در طول فیلم این همه فین و فون راه نمی انداختم و از صندلی های کناری ام برای یک برگه دستمال کاغذی آن همه التماس نمی کردم .
حالا داستان فیلم و حواشی اش بماند ، اما ماجرای من از آنجایی شروع شد که روحانی اصلی فیلم ، که نقش او را یک غیر بازیگر ، بازی می کند ، مرد زندگی و خانواده و عاشق درس و بحث است . و این عشق به درس و بحث ، کار دستش داده و او را از شهرستان نیشابور به تهران آورده تا پای درس اخلاق یکی از اساتید معروف اخلاق بنشیند . و در تمام طول قصه ، این ” آقا سید ” فارغ از این است که همه عنصر زندگی و اخلاق و دین ، در زندگی اطرافش می گذرد .
تهیه کننده این فیلم که با دو فیلم قبلی اش در رابطه با زندگی روحانیت ، نشان داده بود که روحانی ها هم خوب و بد دارند و نباید همه آنها را با یک چشم دید ، در این فیلم هم که گویا قبل از انتخابات خرداد 88 ساخته شده ، به هوشمندی ، به سراغ عنصر گمشده ای در میان قشر روحانی رفته و با انتخاب یک طبقه کم دردسر از این قشر که همان طلبه ها هستند ، نشان داده که عنصر اخلاق ، عنصری گم شده در میان روحانیت است . روحانیتی که تمام نان و آبش را از همین بالای منبر و لباس مقدسی که پوشیده کسب می کند ، اما خودش در عمل به اخلاق ، و زندگی با اخلاق ، هیچ نمی داند . به عبارتی همان شعر معروف که :
” واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند ، آن کار دیگر می کنند ”
درپایان این فیلم ، شخصیت اصلی فیلم که همان روحانی جوان است ، در می یابد که عشق ، عنصر مهمی در زندگی است و این عشق ، با کتاب و درس و مدرسه و حدیث و روایت و منبر پیدا نمی شود ، که عشق ، یعنی اینکه مردم را دوست بداریم و با آنها دوست باشیم و محبت را به زبان بیاوریم .
و جالب ترین واکنشی که در پایان فیلم دیدم ، حرف های یک خانم میانسال بود که در حالیکه بعد از نمایش فیلم ، تمام صورتش خیس اشک بود و صدایش گرفته بود ، با صدایی بلند گفت :
“ای کاش ( آقای ) خامنه ای هم این فیلم را می دید و ای کاش او هم عاشق بود ” .
لحن آرزوی زن میانسال آنقدر به دلم نشست که من هم همین آرزو را در دلم کردم . قدیمی ها راست می گفتند که عاشق ها مثل فرشته ها هستند .
یک انسان عاشق هیچ وقت نمی تواند از این کارهایی بکند که این روزها در میان قشر عظیمی از روحانیت ، مثل نقل و نبات رایج شده .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
30/01/2010 با namesabz
هنوز گیج اعدام هایی هستم که چند روز پیش با خبرش از خواب بیدار شدم . اعدام هایی که نه برمبنای قانون و حقوق بود و نه برمبنای فقه و شرع . معلوم نیست قدرت چه ارزشی دارد که عده ای حاضرند برایش این کارها را بکنند . اعدام دو جوان از نسلی که حتی واژه هایی مثل ” محارب ” ، ” کودتا ” ، ” منافق ” ، ” انقلاب مخملی ” و ” انجمن پادشاهی ” را شاید تا پیش از دستگیرشدنشان نشنیده بودند .
اما ایران ما باغی است که پر شده از نهال هایی که آرزوهایی مانند همان دو نهال را داشتند . شاید این دو نهال ، زود چیده شدند ، اما باغ امید را بشارتی تازه می دهند . امید به زنده بودن ، امید به سبز بودن ، امید به خدا و آزادی …
امروز ، با تمام وجودم فریاد می زنم که اعدام ، پایان یک نهال نیست که شروعی برای یک باغ سبز تا بی نهایت است .
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
28/01/2010 با namesabz
بزرگوارانی همچون موسوی و کروبی و خاتمی ، تا به حال نشان داده اند که با مردم هستند . حالا اینکه آنها جلوتر هستند یا مردم ، حرف صحیحی نیست . آنها هم تا به حال گفته اند که ما هم جزیی از مردم هستیم . پس ما هم خیالمان راحت است که کسی به دنبال رهبری بر ما نیست و نمی خواهد جنبش سبز را مالک شود . جنبش سبز متعلق به همه ایرانیان است و کسی مالک آن نمی شود و نخواهد شد .
اگر موسوی و کروبی و یا خاتمی را از این جنبش حذف کنیم ، نفعی به حال جنبش ندارد که ضررهایش شاید به مراتب بیشتر باشد .
من نمی دانم که اگر موسوی یا کروبی یا خاتمی یا حتی هاشمی رفسنجانی در حرف هایشان چیزی می گویند که شاید به مذاق ما خوش نیاید ، آیا باید این حرف آنها را دلیلی بر حذف آنها از جنبش سبز گذاشت ؟ … خوب اگر موسوی صاف بیاید و بگوید که ” من مخالف اصل ولایت فقیه هستم ” یا هاشمی بگوید که ” خامنه ای باید برود ” که آنوقت حکومت می تواند در یک حرکت ، نسبت به حذف ، ترور یا دستگیری آنها اقدام کند .
در اینکه بالاخره موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی ، با سیاست آشنا هستند و با زبان سیاست سخن می گویند ، شکی نیست . فعلا باید تمام تلاشمان را برای ” اتحاد ” ، در برپایی 22 بهمن سبز در تمام دنیا متمرکز کنیم که ” اتحاد ” ، شرط مهمی برای پیروزی است .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
23/01/2010 با namesabz
سبز بودن ما نشان از تغییری است که می خواهیم و نشانه اعتراضی است که داریم . این سبز بودن ، با خودش یک جریانی را در میان تمام همراهانش جاری ساخته که همگی را در یک قالب قرارداده است . حالا اگر چند بیانیه و متن و درخواست هم از این طرف و آن طرف صادر شود که شاید به مذاق همه خوش نیاید ، اما چند اصل کلی در وجود هر ایرانی با غیرت و وطن دوست و آزادی خواه و عزیزی نهفته است که باعث شده ، ما را به یکدیگر پیوند بدهد و قلبمان را در هرکجای این کره خاکی که باشیم برای وطن ، به طپش بیاندازد .
ما تا همین دیروز ، نه حزب بودیم ، نه کار گروهی کرده بودیم ، نه فیلمبردار و شاعر و فیلمساز و نویسنده و آهنگساز و مبارز بودیم ، اما حالا ،همگی و در هر گوشه ای از این دنیا ، به نماد کامل یک ایرانی سبز تبدیل شده ایم .
مهم این است که دور هم هستیم و تا با هم به دور یک رنگ در حرکت باشیم ، هیچ دستی نمی تواند ما را از هم جدا کند . تا وقتی که دستانمان در دست یکدیگر باشد ، هیچ اهریمنی ، نمی تواند دستان ما را از هم جدا کند .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
23/01/2010 با namesabz
در این چند ماه ، آنقدر روزهای سخت و خوب را در کنار هم داشته ایم که شاید برای نسل ما مشاهده این همه اتفاق و واقعه ، در عرض تنها چند ماه ، حتی تا پیش از انتخابات 22 خرداد قابل تصور هم نبود . اتفاقی که با یک تقلب در انتخابات ، جرقه اش زده شد و حالا به آتشی تبدیل شده که هیچ آتش نشانی به این راحتی ها نمی تواند آن را خاموش کند . آتشی که نسل ما نمی خواست آن را روشن کند ، اما در هر حال این پشته هیزم ، آماده آتش گرفتن بود .
ما که در روزهای اول بعد از انتخابات تلاش کردیم که حتی خون از دماغ کسی نیاید ، اما گویا منافع عده ای کودتا چی ، در افروختن این آتش بود . خون دوستان ما را ریختند ، عده ای را زندانی کردند ، هر کاری که از دستشان برمی امد کردند تا ما را از آتشی که خود افروخته بودند بترسانند . اما هر ایرانی می داند که ترس ، برادر مرگ است و البته در این راه ، ما را از مرگ هم هراسی نیست .
از 22 خرداد تا امروز ، هر خدعه و نیرنگی را با کلیدی دیگر بازکردیم . اگر مجوز راهپیمایی ندادند ، با استفاده ازحوادث موجود در تقویم ، به دور هم جمع شدیم .
اگر گاز اشک آور زدند ، فهمیدیم که با دود سیگار می توانیم ، اثر گاز را از بین ببریم .
اگر به جرم نوشتن ، آزارمان دادند ، با اسم مستعار نوشتیم .
اگر با دوربین های صدا و سیما از راهپیمایی میلیونی ما در 25 خرداد تصویری نگرفتند ، خودمان با موبایل هایمان همه چیز را روایت کردیم .
اگر هموطنانمان را کشتند ، ما آنها را زنده کردیم .
اگر دوستانمان را به جرم محارب ترساندند ، ما هم گفتیم که همگی محارب هستیم .
اگر روسری بر سر همکلاسی هایمان کردند ، ما هم روسری برسر کردیم .
اگر …
و اگر ما را تلویزیون ایران >نشان ندادند ، ما خودمان را به دنیا نشان دادیم . ما کلید هر قفلی را به راحتی باز کردیم . و شاه کلید 22 بهمن را به این راحتی ها از دست نمی دهیم .
</a
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
21/01/2010 با namesabz
اهالی سینما می دانند که عموم فیلم های مطرح ایرانی با بودجه های دولتی و سازمان های دولتی ساخته می شوند و تنها فیلم های موسوم به ” گیشه ” هستند که با سرمایه گذاری تهیه کننده های بخش خصوصی ساخته می شوند و این فیلم ها هم قاعدتا از شرکت در جشنواره به دلیل موضوعات بی ارزش و ساختار ضعیف محروم می شوند .
حالا که صاحبان بسیاری ازفیلم ها به دلیل سرمایه گذاری و مالکیت سازمان های دولتی مجبور شده اند فیلم هایشان را برای شرکت در جشنواره ارسال کنند و بحث تحریم فقط برای شرکت کننده خارجی اثر داشته ، و بالاخره این جشنواره هم قرار است برگزار شود ، چه بهتر است که ما در این فرصت چند روزه ایام جشنواره که امکان تجمع تعدادی از تماشاگران فیلم ها فراهم است و صف های طولانی در مقابل سینماها شکل می گیرد ، تجمعاتمان را برگزار کنیم . وقتی معلوم است که عموم هنرمندان با ما هستند و به دلیل بعضی قواعد نتوانسته اندمانند ما در تحریم جشنواره همقدم شوند ، هم حمایت خود را از آنها اعلام می کنیم و هم با شکل گیری همین تجمعات ، مقدمه ای برای 22 بهمن تدارک می بینیم .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
19/01/2010 با namesabz
وقتی اسمی از جنگ و سینمای جنگ و پلاک و شهادت و این حرف ها برده می شود ، یکی از اولین اسم هایی که به ذهن می آید ، ابراهیم حاتمی کیا است .
خیلی وقت بود که فیلم های ابراهیم حاتمی کیا ، از جذابیت بصری و ساختاری اش کم شده بود ، اما او برای خودش استادی بود در زمینه عرصه ای که با عشق در آن فیلم می ساخت . به قولی ، او بعد از فیلم ” ارتفاع پست ” ، فهمید که ” جنگ ” آن چیزی نیست که بعضی ها برای تمام شدنش گریه می کنند . و شاید ابراهیم حاتمی کیا فهمید که جنگ ، اصلا چیز پدر و مادر داری نیست . همینطور فیلم های بعدی اش که ” موج مرده ” ، ” به رنگ ارغوان ” و ” به نام پدر ” بود . و این آخرین فیلمش ” دعوت ” ، که باز هم به اعتقاد خیلی ها اصلا فیلم قابل قبولی نبود .
در ایام انتخابات که همه سینماگران وسط میدان آمده بودند و در دفاع از کاندیدای محبوبشان تلاش می کردند ، باز هم حاتمی کیا سکوت کرد و چیزی نگفت . و در خلال یک مصاحبه کوتاه ، از زبان شخصیت پرویز پرستویی در آژانس شیشه ای ، چیزهایی گفت که نه سیخ سوخت و نه کباب .
اما در این مدتی که ابراهیم حاتمی کیا ، کارگردان آژانس شیشه ای ، سکوت کرده بود ، اتفاقاتی در کشور ما افتاد که هر کسی که حتی گوشه ای از این تصاویر را هم می دید ، گریه اش می گرفت . و وای به حال هنرمندی که همه این تصاویر را از نزدیک دیده باشد .
همه این حرف ها و حدیث ها گذشت تا دیدار هنرمندان با علی خامنه ای که پیکان همه این تلخی ها و اتفاقات بعد از انتخابات و حتی تقلب در انتخابات به سمت او رفته بود . و دیدیم که ابراهیم حاتمی کیا ، در این جلسه شرکت نکرد . و این همان ابراهیم حاتمی کیایی بود که در جلسات قبلی با رهبر ایران ، صمیمانه ترین حرف ها را به مولایش گفته بود و دست نوازشی از مولایش بر سرش نشسته بود . و این باز در حالی بود که تعدادی از دوستانش مثل مجیدی مجیدی و رضا میرکریمی ، به این جلسه رفتند و البته رفتن و نرفتنشان فرقی به حال اصل ماجرا نداشت .
وقتی ابراهیم حاتمی کیا و بسیاری دیگر از هنرمندان مطرح سینما به این دیدار نرفتند ، یقین کردم که هنوز هم مرد در میان هنرمندان پیدا می شود .
اما همه ماجرای من از وقتی شروع شد که چند هفته بعد از اخبار این دیدار ، مستندی در اینترنت منتشر شد که شایعه شده بود این فیلم را ابراهیم حاتمی کیا کارگردانی کرده . این فیلم را خیلی از دوستان در ایران و خارج از ایران دیده اند و در میان آنهایی که من می شناختم ، دست به دست می چرخید . نام این فیلم ” ایاک و الدماء – از ریختن خون بپرهیز ” بود ، و ایده داستانی ، ساختار جذاب ، تدوین هنرمندانه و موسیقی بی نظیر فیلم ” مردی از آتش ” که در صحنه های قتل و کتک زدن مردم ، در این مستند استفاده شده بود ، شک مرا تبدیل به یقین کرد که این اثر ، متعلق به ابراهیم حاتمی کیاست . مردی که ” روبان قرمز ” و ” از کرخه تا راین ” را ساخته است .
اولین باری که خبر این فیلم مستند حاتمی کیا را شنیدم ، باورش کمی سخت بود . نه از جهت اینکه حاتمی کیا چه دل و جراتی پیدا کرده . بلکه از جهت اینکه چقدر خوب شد که حاتمی کیا هم به مردمی که سالها فیلم برای آنها ساخته و مردمی که سالها فیلم های او را دیده اند و در صف های طولانی جشنواره ، برای تماشای فیلمش ایستاده اند .
یکی دیگر از مواردی که باعث شد یقین کنم که این فیلم را حاتمی کیا ساخته ، شیوه روایت گونه این فیلم است . اینکه کارگردان در مقام مستند ساز ، به عنوان ناظری بی طرف ، در گوشه ای ایستاده و ماجراهای بعد از انتخابات ایران را تا قبل از روز قدس یا همان روز سبز ایران ، در کمال بی طرفی و بدون قضاوت ، تنها روایت می کند . روایتی که بسیار ساده و بی پیرایه است ، اما احساس را در جان تماشاگرش بیدار می کند . درست مانند فیلم های جنگی او که وقتی هر کدامش را می بینی ، دیگر از جنگ و کشتار و تلخی های میان و پایانش ، بیزار می شوی . و در مستند ایاک و الدماء ، همه نیش ها و کنایه هایی که حاتمی کیا در فیلم هایش می زده ، به رهبر ایران است . گویا این فیلم را حاتمی کیا در جواب علی خامنه ای ساخته که خود را مدام با مولا علی مقایسه می کند . حاتمی کیا ، با زبان خاص خودش ، به او می فهماند که تو حتی به گرد پای علی هم نمی رسی .
مستند ابراهیم حاتمی کیا ، ادای دینی بود به شهدای سال 88 ایران ، که نه فقط بسیجی های فیلم های قبلی حاتمی کیا بودند ، که در میانشان همه بودند .
ابراهیم عزیز !
امروز که می بینم فیلم ” به رنگ ارغوان ” را بعد از سالها ، رفع توقیف می کنند و در بخش های مختلف جشنواره هم می خواهی حضور پیدا کنی ، در ذهنم سوال های زیادی طرح می شود :
اینکه چرا ابراهیم حاتمی کیا که آذری بودنش را همه می دانند ، پای حرفش نماند ؟
اینکه چرا ابراهیم حاتمی کیا ، این جشنواره را تحریم نکرد ؟
اینکه اگر ابراهیم حاتمی کیا بالای سن برود تا سیمرغ بلورین جشنواره اش را بگیرد ، آیا آن را به یکی مثل مادر سهراب یا مادر ندا یا مهندس موسوی تقدیم می کند ؟
اینکه آیا ابراهیم حاتمی کیا که خون دوستان و همکارانش را در جنگ ایران و عراق دیده و سالها فقط برای آنها فیلم ساخته ، فیلمی برای سهراب ها و نداها می سازد ؟
اینکه آیا ابراهیم حاتمی کیا ، در میان مصاحبه هایش می گوید که عطر گاز اشک آور ، مثل عطر همان گاز خردلی است که دوستانش در جنگ ، از دست صدام خورده اند ؟
اینکه آیا ، اصلا ابراهیم حاتمی کیا بالای سن جشنواره فجر این دولت می رود تا جایزه ای را از دستان این حکومت بگیرد و خود را برای همیشه از چشم مردم بیاندازد . مردمی مثل من که شب هایی برای دیدن فیلم هایش ، صف طولانی جشنواره فجر را در سینما صحرای تهران و در سرمای بهمن ماه به صبح می رسانیدم و ما همان هایی هستیم که این روزها تحقیر شدیم ، فحش خوردیم ، باتوم خوردیم ، گلوله و گاز اشک آور هم خوردیم .
و کاش حاتمی کیا و همه هنرمندان ایرانی بدانند که اکثر آنهایی که بلیط سینما می خرند و پول برای سی . دی فیلم های هنرمندان می دهند ، همان هایی هستند که در 25 ، 26 ، 27 و 28 خرداد ، 18 تیر ، روز قدس ، 13 آبان ، 16 آذر و عاشورا ، به خیابان ها آمدند و سینه شان را از درد تیری سوخت که در گردن عباس آژانس شیشه ای نشست .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
18/01/2010 با namesabz
از سالهایی خیلی دور از خانواده آموخته ام که به هرکسی که از او چیزی یادگرفته ام ، احترام بگذارم . حالا این آموختن من از شخص حداد عادل ، نکات مثبت و آموزنده نیست ، که رفتارهایی ناروا ، اخلاقی نادرست و فروختن شرافت و ایمان ، به ثمن بخس است .
آقای غلامعلی حداد عادل !
مادر سهراب اعرابی را که حتما تصویرش را دیده ای ؟ و حتما شنیده ای که بعد از آن جملات بی خردانه ات چه گفت ؟ … شنیدی که با زبان مادرانه اش چگونه اسم و فاملیت را به رخت کشید ! … حتی این مادر ، بازهم نجابت و ایمان داشت و به قاتلین فرزندش ، حرف ناروایی از جنس حرف های شما و دوستانتان نزد !
آقای غلامعلی حداد عادل !
تا حالا فکر کرده ای که چند نفر از فارغ التحصیلان دبیرستانت و چه تعداد از دانشجویانت ، در همین لحظه ، پشت میله های زندان هستند ؟ … و درست در همین لحظه ، شاید یکی از بازجوها توی گوششان می زند و همین الان یکی از برادران شما ، با شوکر ، به دست و پا و کمر آنها می کوبد ؟
آقای غلامعلی حداد عادل !
نمی دانم هنوز هم آن خاطره معروف با مقام معظم رهبری را تعریف می کنید که شام ، شما را دعوت کردند و شما دلتان را برای یک غذای چرب و نرم صابون زدید ، و بعد که غذا رسید ، دیدی که تکه ای نان و تکه ای پنیر کوپنی است ؟ … نمی دانم عکس ماشین مقام معظم را دیده اید ؟ … نمی دانم هنوز هم می خواهید از هاله تقدسی که این روزها چیزی از آن نمانده برای شاگردان جدیدتان تعریف کنید !
آقای غلامعلی حداد عادل !
چرا دیگر کلاس های درس را در دانشگاه برگزار نمی کنید ؟ … چرا شب ها خوابتان نمی برد ؟ … چرا سعی می کنید کمتر از خانه بیرون بیایید ؟ … چرا دیگر توی صف نانوایی ظاهر نمی شوید ؟ … چرا خودتان را آفتابی نمی کنید ؟
آقای غلامعلی حدادعادل !
وقتی که در فروشگاههای لندن خرید می کنید ، حتما به فکر بچه هایی هم باشید که حتی همان نان و پنیر مقام معظم را هم ندارند بخورند !
آقای غلامعلی حدادعادل !
این آدمهایی که دورشان جمع شده اید ، هندوانه را با پوست می خوردند ، شما که عددی نیستید !
آقای غلامعلی حداد عادل !
اگر هیچ کسی خبر نداشته باشد ، برای خیلی ها روشن است که از احمدی نژاد دل خوشی ندارید و به عبارت ساده تر ، چشم دیدنش را ندارید ! … خوب این مردم هم همین را می خواستند . و برای همین هم پای صندوق آمدند و سبز شدند . و بعد هم پای رایشان ایستادند . اما شما چه ؟ شما حتی پای رای خودتان هم نماندید ! تا حالا فکر کردید چرا ؟ .. و تا حالا فکر کردید که فرق شما با این مردم در چیست ؟
آقای غلامعلی حداد عادل !
اینجا ایران است و ما هم ایرانی هستیم . ما به هر کسی که از او چیزی یاد گرفته باشیم ، احترام می گذاریم . حتی اگر چیزهایی که آموخته باشیم ، رفتار زشتی باشد که از شما سرزده ! … پس تا دیر نشده ، به راه مردم برگردید ! هنوز فرصت هست … .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
17/01/2010 با namesabz
چرا تا می گوییم ” آزادی ” ، حاکمان ایران ، این حق طبیعی ما را با ” برهنگی ” ، معنا می کنند . وقتی می گوییم ” آزادی ” ، منظور ما این نیست که برهنه باشیم … علت اینکه فقط همین بخش از آزادی را مدام توی سرمان می زنند هم معلوم است ، ولی الان جای این حرف ها نیست .
ما از آزادی ، ذره ای نفس می خواهیم . ما می خواهیم بدون اینکه بترسیم ، نفس بکشیم . ما می خواهیم بدون اینکه از پلیس و دستگیری بترسیم ، هرچه دلمان می خواهد بنویسیم و بگوییم . ما می خواهیم بدون اینکه کسی ما را تهدید کند ، به هر کسی انتقاد کنیم . حالا این شخص هر کسی که می خواهد باشد . ما می خواهیم بدون هیچ ترسی از زندان ، شکنجه ، ترور ، محارب نامیده شدن و گلوله خوردن ، هر اندیشه ای و تفکری و حتی مذهبمان را نقد کنیم . ما می خواهیم در هوایی نفس بکشیم که بوی باروت و تهدید ندهد . ما می خواهیم برای نفس کشیدن از کسی اجازه نگیریم .
و البته در این ماه های بعد از انتخابات 1388 نشان دادیم تا آخر حرفمان پای ” آزادی ” ایستاده ایم و از چیزی نمی ترسیم . و نشان دادیم که آن کسی که ترسوست ما نیستیم ، بلکه همان دروغگوی خائن ترسو است . ما بیشماریم و از چیزی هم نمی ترسیم .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
12/01/2010 با namesabz

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
11/01/2010 با namesabz
وقتی پدر بزرگم فهمید که توی اینترنت می نویسم و یک چیزی به اسم وبلاگ دارم که از طریق آن شاید بتواند صدایش را به گوش میر حسین موسوی برساند ، من را به زور پیش خودش نشاند و کلمه به کلمه برایم گفت و من نوشتم . البته شاید بعضی کلمات را ویرایش کردم و جملات را مرتب کردم ، اما در اصل کلمات و مضمون حرفهای پدر بزرگ ، هیچ تغییری ندادم :
جناب آقای موسوی ! سلام علیکم !
اینجانب حاج ……. 84 ساله و ساکن تهران هستم . متولد شهرستان ملایر هستم و سنین جوانی ام را در آبادان و شرکت نفت بوده ام . خودم که رعیت زاده هستم و جوانی ام را به کارگری در شرکت نفت در گرمای 50 درجه مشغول بودم . از مصدق و ملی شدن صنعت نفت و مهندسین انگلیسی و اعتصاب های اول انقلاب هم همه چیز را به روشنی روز به خاطر دارم . وقتی فرزندانم بعد از قبولی در دانشگاه به تهران آمدند و بعد هم جنگ شد و همه زندگی و خانه ما ویران شد ، ماهم که دیگر بازنشسته شده بودیم ، به تهران آمدیم تا این آخر عمری ، درکنار بچه هایمان باشیم .
آقای موسوی !
وقتان عزیز است ، مصدع اوقات نمی شوم . شما شاعر و هنرمند و سیاستمدار هستید و ما کارگر و ساده هستیم و نمی توانیم مثل شما قشنگ حرف بزنیم . فقط یک خاطره می گویم و تو خود حدیث مفصل بخوان !
اواسط سال 57 بود . اعتصابات شرکت نفت شروع هم شروع شده بود . وقتی بعد از ظهر به خانه آمدم ، خانمم گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه می کرد . فهمیدم که پسر سومم که سال آخر دبیرستان بود ، وقتی می خواسته با دوستانش شیشه یکی از بانک های شهر را بشکند ، توی خیابان به دست ماموران شهربانی افتاده و یک مامور شهربانی دستش را روی پسرم بلند کرده . اما ظاهرا دلش نیامده که توی گوش این پسر بزند و فقط سنگ را از دستش گرفته و او را نصیحت کرده که دیگر از این کارها نکند و برود سراغ درس و مشقش .
من همان روز ، خون جلوی چشمانم را گرفت ، که چرا باید یک شهربانی چی ، دستش را روی پسر من کارگر بی سواد بلند بکند . من که دارم برای این مملک عرق می ریزم و از صبح تا شب زحمت می کشم .
از همان روز بود که هم من یک انقلابی ضد رژیم شاه شدم و هم خانواده ام .
شما خودتان خانواده دار هستید و پدر هستید و می دانید که یک پدر نمی تواند ببیند کسی به بچه اش زور بگوید ، چه برسد به اینکه دستش را روی او بلند بکند . شنیده ام که شما این روزها داغ جوان دیده اید و می توانم به عنوان یک پدر بفهمم که چه می کشید .
حالا وقتی شما می بینید که این روزها چه بلایی سر نوه های من توی خیابان های این شهر آورده اند و با آنها چه می کنند فقط به خاطر اینکه شعار می دهند ، دیگر از ما چه توقعی دارید ؟ آیا توقع دارید از این حکومت خوشمان بیاید و قربان صدقه اش برویم ؟
ما جنگ که شد ، هم خودم و هم دو تا از پسرانم رفتیم جنوب و تفنگ به دست گرفتیم و تا آزادی خرمشهر جنگیدیم . زخمی هم شدیم . اما می دانستیم که داریم با صدام حسین می جنگیم که آمده خاک ما را گرفته .
آقای موسوی !
از نسل ما و امثال من هم گذشته . ما عمرمان را کرده ایم . هم رضا شاه را دیدیم و هم محمد رضا را . بعد از انقلاب هم همه چیز را دیدیم . این بچه هایی که من می بینم ، رایشان را می خواهند پس بگیرند و یک چیزهایی می خواهند که ما هم سال 57 همین ها را می خواستیم . باز هم می گویم ، از ما که گذشت . ولی این بچه ها خیلی از ما و نسل انقلابی آن روزها عاقلترند . خیلی بیشتر از ما می دانند . خیلی حواسشان جمع است . حالا که دوستانی مثل این جوان ها دارید ، قدرشان را بدانید .
موفق باشید و پیروز
ارادتمند شما
</a
0.000000
0.000000
ارسال شده در 1, خط خطی ها | بیان دیدگاه »
07/01/2010 با namesabz
من هزاران بار در این کشور کشته شدم . من ندا آقا سلطان هستم . من محسن روح الامینی هستم . من کیانوش آسا هستم . من سهراب اعرابی هستم . من همین الان هم کشته شده ام . دیگر احتیاجی به محارب بودن من نیست . من هر بار که می خواستم در کشورم ، حقیقت را بگویم ، کشته شده ام .
من برای کشته شدن ، احتیاجی به محارب بودن نداشتم . من از وقتی چشمانم باز شد ، فهمیدم که باید کشته بشوم ، چون می توانستم حقیقت را ببینم . و در ایران هر کسی که حقیقت را می بیند ، حتی بدون اینکه محارب باشد ، کشته می شود .
این روزها ، من همانی هستم که بودم ، اما سبز سبزم و هیچ تهدیدی مرا ذره ای از این راهی که در آن قدم می زنم ، مانع نخواهد شد .
</a
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
03/01/2010 با namesabz
ما نسل کشته شدن و شهید شدن و این حرف ها نبودیم و نیستیم . ما نسل زندگی کردن و امید بودیم . ما نسل گریه و ماتم نبودیم . ما نسل شور و شادی و شعف بودیم . ما هیچ کسی را به بت تبدیل نکردیم و از اینکه پای رهبران جنبش سبز ایستاده ایم ، منظورمان بت ساختن و امام درست کردن و این چیزها نبود . و البته نسل ما ، نسل باوفایی است . اگر با کسی دست بدهد ، تا آخر می ایستد و حتی پای حرفش جانش را هم می دهد .
مگر سهراب ها و ندا ها و محسن ها و کیانوش ها ، چیزی از جنگ و جبهه می دانستند ؟ مگر آنها آرزوهای قشنگ برای زندگی نداشتند ؟
و اتفاقا نسل ما مانند نسل گذشته یا پدرانمان ، هیچ اصراری برای کشته شدن و جان دادن و فدا شدن ندارد . نسل ما می خواهد زندگی کند و نفس بکشد . نسل ما می خواهد جایی برای نفس کشیدن داشته باشد .
آقای امام حسین ! شما با این کاری که حدود 14 قرن پیش انجام دادید ، نشان دادید که هم خیلی مردید و هم خیلی با مرام که سر حرفتان ایستادید و نگذاشتید به شما زور بگویند . دوستان ما هم همین کار را کردند و راه شما را رفتند ، اما دیدید که بازهم لشکر یزید و شمر و عمر سعد چه بلایی سر مردم آوردند . اگر لشکر شمر و یزید با اسب از روی بدن یاران شما رد شدند ، لشکر یزید زمان ما ، با وانت نیروی انتظامی از روی دوستان ما رد می شوند . اگر لشکر عمر سعد ، آب را روی شما بستند ، لشکر یزید زمان ، به ما گاز اشک آور و گاز فلفل می زند . اگر لشکر یزید ، با نیزه و شمشیر به بدن شما می زد ، لشکر یزید زمان ، با باتوم به جان بچه های مردم می افتد . اگر یزید و شمر در مقابل شما لباس نظامی و کلاهخود و سپر داشتند ، ما هم باید مراقب گارد و نیروهای نظامی باشیم و هم مراقب لباس شخصی ها که از پشت خنجر می زنند . و مهم تر از همه اینکه یزید و شمر و عمر سعد در زمان شما ، اسلحه نداشتند ، چون اگر اسلحه داشتند حتما آمار کشته های صحرای کربلا از این هم بالاتر می رفت .
آقای امام حسین ! اینهایی که می گویند یک عده ای در روز شهادت شما سوت یا کف زده اند را حتما می شناسید و می دانید که از یزید و شمر و دوستانش هم خالی بند تر و عوضی تر هستند و ما هم می دانیم که شما قطعا تلویزیون نگاه نمی کنید و حوصله چاخان های ضرغامی و دار و دسته اش را ندارید .
آقای امام حسین ! با گفتن این حرف ها نمی خواهم سر شما را درد بیارم ، ولی فقط می خواستم حواستان به دوستان ما باشد . می دانم که در بهشت جای خوبی دارند . ولی بیشتر مراقبشان باشید . دوستان ما مانند راهی که شما رفتید و در روز شهادت شما به بهشت آمدند .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
31/12/2009 با namesabz

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | ۱ دیدگاه »
30/12/2009 با namesabz
وقتی در عاشورای سبز ، با سر شکسته و لباس های خون آلود ، به کمک مردم ، به خانه ای پناه گرفتم و خانه را پر از جمعیتی دیدم که به این خانه پناه گرفته بود ، در بدو ورود نتوانستم صاحب خانه را بشناسم . اما بعد از آنکه پیرزن ، یکی از اتاق هایش را برایم خالی کرد و ملافه هایی سفید را برای بستن زخم هایم آورد ، نمی دانستم باید به پیرزن چه بگویم .
وقتی که پیرزن ، درد کشیدنم را می دید ، با بغضی که در گلویش شکسته بود و با دستانی لرزان ، خون را از زخم های سرم پاک می کرد و برای آرامش ، نفس های بلندی می کشید و زیر لب ” صلوات ” می فرستاد . من ، برای همیشه عمرم ، به آن پیرزن که چون مادرم آرام و سبز بود ، مدیونم و دستانش را از راه دور می بوسم .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
30/12/2009 با namesabz
حتما خودت با چشمانت دیدی و یا اگر ندیدی ، حتما به گوشت رسانده اند که چه اوضاع عجیبی است . یقینا اراذل و اوباش بیت و بارگاه یزیدی ات ، حوادث روز عاشورا را برایت تعریف کردند و گفتند که چه گندی در دین و مذهب و باورهای مردم زده اند . حتما برایت گفته اند که در روز عاشورا و بعد از این همه ظلمی که مردم از تو دیده اند ، حتی تا وقتی که سگهای درگاهت پاچه مردم را نگرفته بودند ، این مردم فقط شعارهای دینی و اسلامی می دادند .
معلوم است که روزهای آخر دیکتاتوری و حکومت ملوکانه و فرمان های پر از هوی و هوس ، لذت زیادی ندارد و هر شب به جای آرامش ، باید بنشینی و به یاد روزهای خوش فرمانروایی ات ، از غصه دق کنی . ولی فقط حواست باشد از این همه غصه دق مرگ نشوی که تا زمان محاکمه ات ، زمان زیادی نمانده است . از خدا فقط می خواهم تا این چند روز هم زنده بمانی تا در کنار مردم ، پای رسانه ملی واقعی خومان بنشینیم و دادگاه عادلانه ای را تماشا کنیم که تو را به جایگاه متهم فرامی خواند و در آن زمان ، تو دیگر دیکتاتور نیستی که یک قاتل تمام عیاری که هم جرمت معلوم است و هم حکم دادگاهت .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
29/12/2009 با namesabz
تا به حال فکر می کردم اگر کسی را به اسم مقدسی قسم بدهم ، به حرمت آن نام و قسم ، شاید چشمانش باز شود . اما غافل از این بودم که برای سگ های ولایت ، فقط یک تکه گوشت مردار مهم است که آنها را آرام کند .
می گویند در روزعاشورا هم لشگر عمر سعد و یزید ، در گوشه ای سر ازبدن حسین و یارانش جدا کرده بودند و در گوشه ای دیگر ، به نماز ایستاده بودند . عاشورای ایران ، نمونه ای بی مثال از همین حرامیان یزیدی و لشکر حقی بود که همچون حسین ، فریاد آزادی و آزادگی و آزاد اندیشی می زدند .
در این سالها ، ارزش حرکت حسین را درک نکرده بودم و نمی دانستم که چرا حسین ، یک تنه در مقابل آن همه لشکر ایستاد . حال می فهمم که برای آزادی و آزادگی باید تا پای جان ایستاد ، حتی اگر تمام بدنت کبود و خون آلود باشد .
روزعاشورا ، وقتی در زیر سم مزدوران فقط نام مادر حسین را فریاد می زدم ، معنی حق را فهمیدم و یقین کردم که حق با ماست . وقتی که پیرزنی ، باند کشی دور پایش را به دور سرم بست و مردی کلاهش را روی سرم گذاشت تا باندهای دورسرم دیده نشود ، یقین کردم که حق را باید فریاد زد و از چنگال ولایت یزید ستاند . وقتی قطره های خون ، از گوشه چشمانم سرازیر بود ، یقین کردم که ندای حق گویی و حق خواهی ملت ایران ، آنچنان بلند است که کاخ جور و ستم یزید زمان ، به زودی فروخواهد ریخت .
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
29/12/2009 با namesabz
آقای یزید ! دیدی که روی یزید بزرگ رو هم سفید کردی و اونی که ما می گفتیم شدی . دیدی توی روز عاشورا هم خون ریختی ! دیدی تا از دستت برمی اومد باتوم زدی . دیدی وقتی که کم آوردی ، تیر هم پرت کردی ! دیدی که این بار هم کم آوردی ؟
آقای یزید ! من هنوز زنده ام و حسابی هم نفس می کشم . 12 تا بخیه برای جنبش سبز که چیزی نیست . تازه گرم شدم و باز هم می رم راهپیمایی . اصلا بگن ساعت 2 صبح ، عوارضی قدیم کرج ، من می ام . ولی اونقدر ضربه ها شدید بود که دکترا سرپایی نتونستن سرم رو بخیه بزنن . بیمارستان و اتاق عمل رو هم ریختم به هم . وقتی دکتر جراح ، بیهوشی موضعی روی سرم انجام داد ، هر نخ بخیه رو که رد می کرد ، من می گفتم ” یا حسین ” ، و بعدش تمام اتاق عمل هم می گفتن ” میرحسین ” . کلا روز خوبی بود . کلی دوست دکتر و پرستار پیدا کردم . همه پرستارا و دکترا هم مثل پروانه دورم می چرخیدن و به کوری چشم یزید ، یه دونه یک ریالی هم نگرفتن . دکتر جراح هم هر نخی رو که رد می کرد ، یه نفرین برای یزید می فرستاد . آقای دکتر هم تحلیلش این بود که تا 22 بهمن 88 کار یزید و دار و دسته اش تمومه . موقع ترخیص هم همه بیمارستان کمک کردن که شب توی بیمارستان نمونم و هیچ اسم و آدرس درستی ازم ثبت نشه .
این هم از سبزترین عاشورایی که در عمرم داشتم . 
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
26/12/2009 با namesabz
این روزها ، لباس های مردم و دیوار های شهرها شاید سیاه پوش باشد ، اما آیا این سیاه پوشی و چهره غمدار و اشک هایی که بر مظلومیت حسین و یارانش ریخته می شود ، با هدفی متعالی همراه است ؟
آیا حسین و یارانش ، حج را نیمه کاره رها کردند تا عده ای امروز بر طبل و دهل و سنج بکوبند و خواب را از چشمان همه بگیرند ؟
آیا حسین و یارانش کشته شدند تا ما امروز به جای شنیدن صدای موزیک رپ از داخل ماشین های مدل بالا ، صدای ” منصور ارضی ، محمود کریمی و سعید حدادیان ” را بشنویم ؟
آیا باید در این روزها فقط گریست و آش و قیمه و قورمه ای خیرات کرد و دیواری را سیاه پوش کرد ؟
آیا حسین قیام کرد که ما دو شب نذری بدهیم و توی سر و صورتمان بکوبیم ؟
آیا حسین آن همه ظلم را تحمل کرد تا ما این روزها فقط زیر علم 200 کیلویی برویم و همه برایمان کف و سوت بزنند ؟
آیا حسین و یارانش در راه گفتن حقیقت ، جانشان را دادند تا هیات ها سر تیغه علم و رنگ پر علم با هم کل کل بکنند ؟
آیا پیام حق طلبی و حقیقت گویی حسین و یارانش در ظرف یک بار مصرف خورشت قیمه خلاصه می شود ؟
شاید حسین کشته شد ، اما پرچم قرمز مقاومت و فریاد علیه یزید زمان ، همچنان پابرجاست .اگر حسین برای احیای دین جدش بر یزید و معاویه قیام کرد و تا پای جان ایستاد ، ما هم برای گرفتن حقمان در مقابل معاویه و یزیدیان زمانه می ایستیم .
نسل من در روز عاشورا به یزید و یزیدیان اثبات می کند که شاید در این سالها از حسین و قیام حسین هر چه می خواستند به خوردمان داده اند ، اما ما وارثان حقیقی راه حسین هستیم و انتقام خون ” سهراب ” ها و ” ندا ” ها و ” ترانه ” ها و ” محسن ” ها را از یزید زمان خواهیم گرفت .

0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »
25/12/2009 با namesabz

این شیخ پا به سن گذاشته که این روزها هم خودش و هم حرمت لباسش را در اختیار عده ای وابسته به دربار دیکتاتور گذاشته ، معلوم نیست دیگر از جان این دنیا و ما فیها چه طلبی دارد که با این همه ارادت به محضر دیکتاتور ، عمامه را ” تحت الهنک ” کرده و برای مردم کشورش شاخ و شانه می کشد !
ایشان ، به لطف اراده آهنین ، به همه الطاف دنیوی که مزین شده و دیگر نیازی به زن و زندگی مجدد ندارند . حالا این که این همه گلو بدرانی و برای نجات اسلام ، با این سن و سال و هیبت ، مدام فریاد بزنی که ” فلانی کوثر است و فلانی ابتر است ” جای سوال و شک و شبهه فراوانی دارد . مگر این آقایان توقع عمر چند هزار ساله از خدا دارند ؟ یا اینکه وعده های آقایان حکومت ، دلبری دیگر را بر سر راه این پیرمرد گذاشته است . خدا عالم است !
0.000000
0.000000
ارسال شده در خط خطی ها | بیان دیدگاه »